تعداد نظرات :0
آنچه در این مقاله میخوانید ..

تحلیل فیلم mine: تروما و طرحواره

با سلسله می‌رقصند

فیلم mine تمثیل هنرمندانه‌ای از مواجهه انسان با ضربه روانی( تروما) است. مایک  که سربازی آمریکایی است پایش را روی مین می‌گذارد و این نزدیکی به مرگ باعث رفتن به عمق خاطره‌ای تلخ از کودکی و سرباز کردن تروما و زخم‌ها و مواجهه با ترس‌ بنیادین و رهایی از آن می‌شود.

این خاطره یک تروما و ضربه روانی بنیادین است که سه تأثیر عمده و به هم‌پیوسته بر روان مایک دارد:

۱. شکل‌گیری هسته سرکوب هیجانی:

· موقعیت کودک: مایک کوچک در این صحنه، مملو از هیجانات شدید و متضاد است: ترس از پدر خشن، غم برای مادر آسیب‌دیده، خشم نسبت به پدر، عجز از ناتوانی در مداخله، و گناه احتمالاً به خاطر این که نتوانسته از مادر محافظت کند.

· یادگیری ناخودآگاه: در چنین محیطی، ابراز این هیجانات (گریه، فریاد، اعتراض) کاملاً خطرناک است. اگر خودش گریه کند یا خشمش را نشان دهد، ممکن است هدف خشونت بعدی قرار گیرد. بنابراین، تنها راه بقا، خاموش کردن فوری همه هیجانات، یخ زدن عاطفی و تبدیل شدن به یک ناظر بی‌احساس است.

· درون‌سازی الگو: او یاد می‌گیرد که هیجانات یعنی خطر و بی‌احساسی یعنی امنیت. این، پایه‌ریز طرحواره بازداری هیجانی می‌شود.

۲. شکل‌گیری طرحواره‌های دیگر:

· طرحواره رهاشدگی: صحنه نشان می‌دهد که عشق و امنیت خانواده کاملاً بی‌ثبات است. همان کسی که باید محافظ باشد (پدر)، تبدیل به منبع اصلی خطر می‌شود. این باعث شکل‌گیری باوری عمیق می‌شود که دنیا ناامن است و روابط نزدیک می‌توانند ناگهان تبدیل به منبع درد شوند.این ترس، بعدها در رابطه با جنی تکرار می‌شود.

· طرحواره نقص/شرم: کودک ممکن است این خشونت را به خودش نسبت دهد:  اگر من بچه بهتری بودم، پدر عصبانی نمی‌شد. یا وجود من باعث این درگیری‌ها هستم. این حس شرم اولیه، بعدها در بزرگسالی به شکل خودسرزنش‌گری برای اشتباهات رابطه‌ای ظاهر می‌شود.

· طرحواره بی‌اعتمادی / بدرفتاری: او یاد می‌گیرد که به نزدیک‌ترین افرادش هم نمی‌تواند اعتماد کند، چون آنها می‌توانند غیرقابل پیش‌بینی و آسیب‌زا باشند.

۳. الگوسازی رابطه عاطفی:

· الگوی پدر: خشم انفجاری و سرکوب‌شده: پدر احتمالاً خودش فردی است که هیجاناتش (خشم، ناامیدی) را تا نقطه انفجار سرکوب می‌کند و سپس به شکل خشونت بیرون می‌ریزد. مایک، اگرچه از خشونت بیزار است، اما الگوی سرکوب هیجان تا لحظه انفجار  را از او می‌آموزد. تفاوت او با پدر این است که انفجار مایک به جای خشونت فیزیکی، به صورت کناره‌گیری عاطفی، سکوت سنگین یا طغیان کلامی بروز می‌کند.

· الگوی مادر: قربانی منفعل و آسیب‌پذیر: مادر در این صحنه، نماد آسیب‌پذیری مطلق است. مایک همزمان هم به او دلسوزی می‌کند و هم شاید (در سطح ناخودآگاه) از این آسیب‌پذیری متنفر باشد، چون باعث می‌شود احساس عجز کند. این باعث ایجاد یک تناقض دردناک در او می‌شود: از یک سو می‌ترسد مانند مادر آسیب‌پذیر شود، و از سوی دیگر می‌ترسد مانند پدر زورگو شود. راه حل او؟ انکار کامل آسیب‌پذیری از طریق سرکوب.

پیوند خاطره کودکی با بحران فعلی روی مین:

این خاطره در طول بحران مدام بازمی‌گردد، چون شرایط فعلی تکرار استعاری همان موقعیت کودکی است:

۱.  احساس درماندگی و گیر افتادن: مایک کودک، در برابر پدر خشمگین درمانده بود. مایک سرباز، در برابر مین درمانده است. هر دو در دامی گرفتار شده‌اند که کنترلی بر آن ندارند.

۲.  ضرورت یخ زدن عاطفی برای بقا: در کودکی، برای جلوگیری از جلب توجه خشم پدر، باید بی‌حرکت و بی‌احساس می‌ماند. اکنون روی مین، بی‌حرکتی و کنترل عواطف شرط بقای فیزیکی است. این شباهت، باعث فعال‌سازی شدید همان الگوی سرکوب می‌شود.

۳.  خشم معطوف به درون: خشم کودکی مایک نسبت به پدر هرگز ابراز نشد و احتمالاً به درون ریخته شده و تبدیل به خشم نسبت به خود (شرم) می شود. در بیابان، خشم او ابتدا متوجه بیرون است، اما با تضعیف بدن، این خشم دوباره به درون برمی‌گردد و به شکل خود سرزنشگری و احساس شکست ظاهر می‌شود.

۴.  نقش مادر به عنوان نماد: مادر در آن خاطره، نماد عشقِ زخمی و آسیب‌پذیریِ خطرناک است. ارتباط ناخودآگاه مایک ممکن است این باشد: اگر عشق بورزم (مثل مادر) یا نیازمندی نشان دهم، آسیب می‌بینم و نابود می‌شوم. این ترس، ریشه اصلی دوری عاطفی او از جنی است.

مسیر رهایی: شکستن چرخه بین‌نسلی سرکوب

برای اینکه مایک واقعاً از این بحران (هم مین فیزیکی، هم مین روانی) رها شود، باید با آن خاطره کودکی به شیوه‌ای جدید روبرو شود:

· بازسازی خاطره در ذهن: در اوج درماندگی، ممکن است آن صحنه را نه به عنوان یک کودک ترسیده، بلکه با چشمان یک بزرگسال ببیند و بفهمد که تقصیر او نبوده است. او می‌تواند به آن کودک درون بگوید: حق داری بترسی، اما تو مقصر نیستی. حالا من از تو محافظت می‌کنم.”

اما مایک برای رهایی از این تروما و پذیرش ترس تا مرز فروپاشی روانی پیش رفت او تمام عمر خورد در مواجهه با ترس دست به رفتارهایی نا کارآمد می‌زند از دعوا در بار یا دوری احساسی با همسرش و فرار از مشاجره با او و تن ندادن به ازدواج تا سردی رفتارش بر بالین مادرش. او وقتی پایش را  روی مین گذاشت دوباره این چرخه تکراری آغاز شد.

مراحل روانی که روی مین پشت سر گذاشت:

۱. مرحله شوک و انکار (آنی)

· واکنش اولیه: بدنش یخ زد. ذهنش در حالت شوک، واقعیت را انکار کرد.

· تلاش برای عادی‌سازی: با لحنی کنایه‌آمیز و نظامی با خودش صحبت کرد، گویی این یک تمرین است. این مکانیسم دفاعی ذهن برای جلوگیری از فروپاشی آنی بود.

۲. مرحله چانه‌زنی و کنترل (اولین ساعت‌ها)

· وسواس فنی: تمام تمرکزش را روی خود مین، انواع آن، و مکانیسم خنثی‌سازی گذاشت. این تلاشی بود برای بازپس‌گیری کنترل از طریق دانش. ذهن می‌گفت:  اگر بتوانم این را حل کنم، می‌توانم از مرگ فرار کنم.

· چانه‌زنی درونی: شروع به معامله‌های ذهنی کرد. اگر زنده بمانم، زندگی‌ام را تغییر می‌دهم..

 اما این افکار هنوز سطحی و تحت سیطره ترس هستند.

۳. مرحله خشم و سرزنش (با گذشت زمان)

· خشم فرافکنی شده: او نسبت به همه خشمگین می شود به تیم پشتیبانی که پاسخ نمی‌دهند، به دوستش که کمک کافی نمی‌کند، به نظامی که او را به این نقطه رسانده، و در نهایت به پدرش. این خشم، سوختی بود که او را هوشیار نگه می‌داشت.

· سرزنش خود: زیر لایه خشم بیرونی، موجی از سرزنش خود جاری است: چرا اینجا آمدم؟ چرا دقت نکردم؟ من محکوم به فنا هستم.

۴. مرحله فروپاشی و رویارویی با ژرفای ترس (شب)

· سقوط دفاع‌ها: با تاریکی شب، تنهایی مطلق و خستگی، دیوارهای دفاعی روانش شروع به فروریختن کرد.

· مواجهه با ترس مرگ: ترس از مرگ دیگر یک مفهوم انتزاعی نیست و فیزیکی شده: تپش قلب، عرق سرد، لرزش. او مجبور می شود برای اولین بار مستقیماً به چشمان این ترس خالص نگاه کند. اینجاست که اشک‌های فروخورده جاری شده – نه فقط برای مرگ قریب‌الوقوع، بلکه برای مرگ تدریجی عاطفی که سال‌ها تجربه کرده بود.

· یادآوری غیرارادی خاطرات: خاطرات دردناک کودکی با وضوح بیشتری هجوم می آوردند. ذهن، ارتباط ناخودآگاه بین ترس کنونی از مرگ و ترس قدیمی از رها شدن را برقرار می کند. هر دو، ترس از نابودی بودند.

اما مواجهه با این خطر بزرگ و مرگ باعث می شود او از این چرخه معیوب فاصله بگیرد و متوجه شود که این ترس‌ها تنها ساخته ذهن اوست و به جای درگیری در چرخه تکراری ترس‌هایش به این  فکر می کند که چگونه از آن رها شود.

Hdh این چرخش در شیوه نگاه به مساله زمانی اتفاق افتاد که مادرش در بستر بیماری و قبل مرگش از او خواست که به زندگی خود بپردازد، او تمام سال‌ها در عذاب آن تروما زندگی می‌کرد که چرا نتوانسته به مادرش کمک کند و ضعف اصلی او نه برای آسیب مستقیم پدر به او بلکه در ناتوانی او برای حمایت از مادرش بود. عذابی که روحش را می‌خورد و سردرگمی که باعث می‌شود که گامی بر ندارد و گاه به صورت خشم و دعوا و در روابط عاطفی با دوری و اجتناب احساسی همرا بوده اجتنابی که برایش راهی برای فرار از  این عاطفه است چون او آموخته بود که نمی‌تواند از کسی که دوستش دارد محافظت کند.

اما پرسش اصلی این است اگر مادرش هنوز زنده بود او توان دیدن از منظری دیگر و رهایی از این چرخه را داشت؟

تمام ذهن او معطوف به دیگری و بیرون از خود بود و مدام گوش بزنگ برای اتفاقی که ممکن بود واقع شود و ترسش از مقابله آن و این دل مشغولی محافظت از مادر تمام ناخودآگاه او را احاطه کرده بود و سرمشق تمامی رفتارهایش بود. او گونه‌ای دیگر از زیستن را نمی‌دانست و احتمالا تا مادامی که مادرش زنده بود او اینگونه زندگی می‌‌کرد و بعد از نبود مادر او کم کم و در مواجهه‌های آینده این توان را یافت که اول به خود نگاه کند و ترسش را ببیند و بعد دلیل ترسش و یافتن راه حلی برای آن.

پرسش دیگر این است: حال که از چرخه رها شده جنی انتخاب مناسبی برای اوست او جنی را در شرایط روانی دیگری انتخاب کرده و حالا فرد دیگری است، دلیل بیرون آمدن او از این چرخه،  رابطه‌اش با جنی نبود که اگر او باعث می‌شد حتما برای انتخاب مناسب بود، آیا او جنی را جایگزین مادرش می‌کند تا به این چرخه معیوب ادامه دهد 

پرسش دیگر این است حال که از ترس اش رهایی یافته آیا این رهایی دائمی است یا موقتی؟ آیا ممکن است به خاطر سال‌ها زیستن به آن شیوه دوباره در دام این چرخه بیفتد؟ در مواجهه با مین مرگ جلوی چشمانش بود و مجبور به  تحمل این خروج از عادات و بن بست روانی بود، آیا در مواجهه با ترس‌های کوچکتر این خروج از رفتارهای تکراری قابل تحمل است؟

مشکل و ترومای مایک با رابطه‌ای نا امن شروع شد رابطه ای که او در آن مدام اضطراب و عدم امنیت را تجربه می‌کند و تنها راه رهایی از این سلسله احساس‌های منفی و رفتارهای تکراری و ناکارآمد، رابطه‌ای امن و صمیمی است. او با داشتن رابطه‌هایی امن و صمیمی و تعریف شده و رمزگذاری شده روابطی که در آن حدود و اختیارات مشخص و تعریف شده است و مهر در آن جاریست و قابل ابراز و مشخص است، این روابط به مرور زمان بر زخم‌های آن تروما مرهم می‌گذارد.

هسته مرکزی روابط این چنینی امنیت است که منجر به صمیمیت و در ادامه شفافیت شده و شفافیت باعث می‌شود دیگری هم در رابطه شیوه‌ای مناسب را در پیش بگیرد و دو نفر به رشد شخصیت و شناخت و مقابله با ترس‌های خود برآیند. آنگاه این تعقیب و گریز مدام میان ترس و اضطراب و اجتناب تبدیل به رقصی موزون می‌شود گاهی خسته می‌شوند گاهی سرشار از انرژی و گاهی پاهایشان درد می یگیرد اما در میدان زندگی تا موسیقی زندگی می‌نوازد، رقص ادامه دارد و رقصی چنین میانه میدانم ارزوست‌.

صد باد صبا اینجا با سلسله می‌رقصند

این است خرید ای دل تا باد بپیمایی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

فیلتر قیمت
‫فیلتر قیمت - اسلایدر
1,200,000تومان1,200,000تومان