آیا خدا مرده است؟ بخش نخست
آیا «فرانکنشتاین» دل تورو تنها داستان یک موجود ترسناک است؟ یا قصهای است درباره انسانی که در جستجوی هویت خود است و انسانی دیگر که از قدرت و دانش، هویتی اشتباه ساخته؟ این داستان، قصهای است از دو مسیر تربیتی، دو بحران هویت، و پرسشی بنیادین: آیا میتوان بدون عشق و رابطه امن، انسان کامل شد؟
شخصیت دکتر ویکتور فرانکنشتاین و موجودی که او خلق میکند دو مسیر متفاوت رشد و تربیت را نشان میدهند؛ یکی نمونه انسان تربیتشده بدون اخلاق و دیگری نمونه انسانِ فاقد تربیت اما با ظرفیت انسانی عظیم. این دو شخصیت، دو قطب یک بحران تربیتی را به نمایش میگذارند.
۱. تفاوت در تجربه تربیت اولیه
دکتر فرانکشتاین در خانوادهای نسبتاً مرفه و تحصیلکرده رشد کرده است. او به امکانات، آموزش علمی و پرورش ذهنی دسترسی داشته، اما تربیت عاطفی او ناکافی بوده است.
در مقابل موجود فرانکشتاین هیچگونه تربیت اولیه ندارد. او در جهانی ظاهر میشود که نه زبان میداند، نه فرهنگ و نه کسی برای هدایت او وجود دارد.
۲. نقش دلبستگی و رابطه عاطفی
نظریه دلبستگی بالبی نشان میدهد که کیفیت رابطه اولیه انسان با «والد» سرنوشت بسیاری از ویژگیهای شخصیتی را تعیین میکند.
دکتر فرانکشتاین الگوی دلبستگی اجتنابی دارد؛ او از روابط عاطفی فرار میکند، احساسات را سرکوب میکند و به جای ارتباط، به علم پناه میبرد.
موجود فرانکشتاین برعکس، تشنه ارتباط است. او میخواهد پذیرفته شود، عشق بورزد و دوست داشته شود. اما چون خالق خود او را رها کرده، دلبستگی او گسیخته، مضطرب و همراه با ترس از رهاشدگی است.
۳. رشد شناختی و اخلاقی
بر اساس دیدگاه پیاژه، رشد شناختی و رشد اخلاقی دو مسیر مستقل اما مرتبط اند.
دکتر فرانکشتاین در حوزه شناختی به اوج میرسد؛ علم، دانش، نوآوری و آزمایشگری. اما رشد اخلاقی او متوقف مانده است. او پیامدهای اعمالش را نمیسنجد و مسئولیتپذیری ندارد. موجود اما از نظر شناختی شبیه یک کودک است که تازه جهان را میفهمد. او یادگیری را با تجربه مستقیم آغاز میکند. اما از نظر اخلاقی، برخلاف ویکتور، در پی فهم درست و غلط است؛ او میخواهد انسان باشد، رفتار اخلاقی داشته باشد و مورد پذیرش اخلاقی قرار گیرد.
۴. نوع انگیزهها و نیازهای روانی
نظریه خودتعیینگری سه نیاز اصلی را معرفی میکند:
خودمختاری، شایستگی و ارتباط.
دکتر فرانکنشتاین فقط نیاز به شایستگی را دنبال میکند؛ یعنی موفقیت علمی و اثبات خود. او دو رکن دیگر—ارتباط و تعهد—را نادیده میگیرد و همین باعث عدم تعادل شخصیتی او میشود.
موجود اما بیشتر نیازمند ارتباط و تعلق است. او میخواهد دیده و پذیرفته شود، حتی بیشتر از آنکه بخواهد «توانمند» باشد. او نیازهای انسانی خود را نمیتواند برآورده کند، زیرا جامعه او را نمیپذیرد.

۵. یادگیری اجتماعی
ویگوتسکی باور داشت انسان از طریق «دیگران معنادار» یاد میگیرد.
دکتر فرانکنشتاین بهجای تعامل اجتماعی، انزوا را انتخاب میکند. او از جامعه جدا میشود و مسیر یادگیری اجتماعیاش قطع میشود.
موجود اما بهشدت به تعامل اجتماعی نیاز دارد اما جامعه او را پس میزند. او تنها نمونه یادگیری اجتماعی که دارد مشاهده رفتار خشونتآمیز مردم نسبت به خود است.
۶. پیامد تربیتی
نتیجه تربیتی بسیار روشن است: ویکتور تبدیل به «خالق بیمسئولیت» میشود، نه به دلیل بد ذات بودن، بلکه به دلیل تربیت ناقص در حوزه اخلاق، عاطفه و مسئولیتپذیری.
موجود تبدیل به «هیولا» میشود، نه به دلیل ذات شر، بلکه به دلیل نبود تربیت، نبود محبت و نبود ارتباط.
این دو شخصیت مانند دو آینهاند:
یکی نشان میدهد تربیتِ بدون اخلاق چه خطری دارد و دیگری نشان میدهد فقدان تربیت چگونه یک انسان بالقوه سالم را به پرتگاه میبرد
دکتر فرانکشتاین و موجودش دو مسیر شکستخورده تربیت را مجسم میکنند و این فیلم از نگاه تربیتی هشدار میدهد که:
«تربیت ناقص، هم خالق را نابود میکند و هم مخلوق را.»
دکتر فرانکشتاین به سبب تربیت سختگرانه پدر و تاثیر مرگ مادرش تنها راه پذیرش خود را در شایستگی میدید و وجوه دیگر روانشناسی را سرکوب کرد، و موجد شمایل بخش سرکوبشده روان اوست که فرانکنشتاین در نگاه اول از او ترسید و سعی در انکار آن دارد. او تا انتهای داستان سعی در سرکوب دوباره آن دارد و میکوشد از این بخش سرکوب شده که اکنون زنده شده است بگریزد یا او را بکشد.
دیدگاهتان را بنویسید