نقدی بر فیلم «مادر» ساخته بونگ جون-هو
فیلم «مادر» فقط یک درام جنایی نیست؛ یک سفر عمیق و چندلایه به قلب تاریکیهای روان آدمی است. جایی که «عشق مادرانه»، این مقدسترین مفهوم، به شکلی افراطی به ویرانگرترین نیرو تبدیل میشود. این فیلم بیننده را با پرسشهایی بنیادین و ناراحتکننده تنها میگذارد: آیا عشق میتواند توجیهی برای جنایت باشد؟ و وقتی حقیقت غیرقابل تحمل است، ذهن ما چه میکند؟
۱. رابطه سمبیوتیک: عشق یا زندان دوطرفه؟
در مرکز این داستان، رابطه «مادر» و «دو-جون» قرار دارد، رابطهای که از یک دلبستگی سالم بسیار فراتر رفته و به یک رابطه سمبیوتیک (همزیستی ناسالم) تبدیل شده است.
· در چنین رابطهای، مرزهای فردی بین دو نفر محو میشود و گویی آنها یک موجود واحد با یک هویت مشترک هستند. مادر تمام وجودش را در قالب مراقبت از پسرش تعریف میکند و دو-جون نیز به دلیل معلولیت ذهنی-اجتماعی، کاملاً به او وابسته است. جمله معروف مادر: «ما فقط خودمان را داریم» نشانه کامل این وابستگی بیمارگونه است.
· پرسش: این فقدان مرز، مادر را به چه اقداماتی سوق میدهد؟ آیا او از پسرش محافظت میکند؟ یا در واقع هویت وابسته خود را از نابودی نجات میدهد؟
۲. مکانیسمهای دفاعی: دروغهایی برای بقا
وقتی واقعیت بیش از حد هولناک باشد، روان انسان دست به کار میشود تا از خود محافظت کند. مادر قهرمان داستان، نمونهای کامل از استفاده شدید از این مکانیسمهاست:
· انکار: با وجود شواهد واضح، ذهن او به سادگی این امکان را که پسرش قاتل باشد، نمیپذیرد.
· فرافکنی: او تمام تقصیرها را به بیرون فرافکنی میکند. پلیسها، همسایهها و جامعه همه در نظر او دشمنانی هستند که قصد دارند پسر بیگناهش را نابود کنند.
· توجیه عقلی: حتی وقتی با حقیقت روبرو میشود، اقداماتش (از جمله قتل) را با این استدلال که «هر مادری در جای من همین کار را میکرد» توجیه میکند. اینجاست که اخلاقیات در پای «عشق» قربانی میشود.
۳. فراموشی: درمانی برای زخمهای روح
شاید قدرتمندترین استعاره روانشناختی فیلم، فراموشی داوطلبانه مادر در پایان فیلم باشد.
·فیلم به وضوح نشان میدهد که حافظه میتواند منبع عذاب باشد. دانستن حقیقت—اینکه پسرش یک قاتل است و خود او نیز برای پوشاندن این حقیقت به جنایت دست زده—چنان غیرقابل تحمل است که روان ترجیح میدهد آن را به طور کامل پاک کند. این عمل، تجسم فیزیکی مفهوم «سرکوب» در روانکاوی فروید است.
· پرسش: آیا فراموشی در اینجا یک شکست است یا یک مکانیسم بقا؟ آیا گاهی نادانستن، ما را آزادتر میکند؟
به حیرتگاه وصل افسون هجران عالمی دارد
فراموشی نصیبم کن مگر یادت کنم گاهی
۴. پرسش نهایی: قربانی یا مقصر؟
شخصیت «دو-جون» خود یک معمای اخلاقی است. آیا او به دلیل معلولیت ذهنی، از درک پیامدههی رفتار خود عاجز است و بنابراین یک «کودک معصوم» در بدن یک مرد است؟ یا خشم فروخورده ناشی از سالها تحقیر و طرد شدن، او را به سمت خشونت سوق داده است؟
این ابهام، مادر و بیننده را در موقعیتی پیچیده قرار میدهد:
چگونه میتوان کسی را که هم قربانی است و هم مقصر، قضاوت کرد؟
«مادر» به عنوان استعارهای از جامعه
بونگ جون-هو در این فیلم، تنها به کالبدشکافی یک رابطه شخصی بسنده نمیکند. بسیاری از منتقدان، «مادر» را به عنوان استعارهای از جامعه کره جنوبی میدانند؛ جامعهای که با شتابی حیرتآور مدرن شده، اما در سایه این پیشرفت، زخمهای تاریخی و روانهای جمعی سرکوبشدهای وجود دارد که هرگز به درستی التیام نیافتهاند. جامعهای که ترجیح میدهد برخی حقایق ناخوشایند را فراموش کند تا بتواند به حرکت رو به جلوی خود ادامه دهد.
«مادر» فیلمی است که مدتها پس از پایان یافتن، در ذهن شما میماند و پرسشهایی بنیادین مطرح میکند مرز باریک بین فداکاری و جنایت، عشق و مالکیت کجاست و رابطه حقیقت و بقا و فراموشی دقیقاً کجاست؟
مادر عشق طفل عاشق را
پیش سلطان بیامان نبرد
تا نشد بالغ و ز جان فارغ
پیش آن جان جان جان نبرد
روبه عقل گرچه جهد کند
ره بدان صارم الزمان نبرد
خون چکیدهست ره ره این نه بس است
عاشقی جز که خون فشان نبرد
هر کشان خون نه بوی مشک دهد
تو یقین دان که بوی آن نبرد